حكيم ابوالقاسم فردوسى

253

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

اينجا چنان شده كه گويى به پيش پدرش ميهمان گشته است و خون پدرش به يادش نمىآيد كه با بيداد و خيره‌سرى سرش را بريدند و مادرش را هم از شبستان و تخت و تاج بر سر راه كشاندند . همانا كه اين شاه بىگزند را شبان بپرورانيده و از گوسپند شير خورده است . چرا بسان پلنگان با چنگال تيز از سراى افراسياب رستاخيز بر نمىانگيزد و كاخ و ايوان او را ويران نمىسازد و از ميدانش آتش بلند نمىكند ؟ پس چون در بارهء آن گفتار ايرانيان به كى خسرو آگهى رسيد ، كسى را فرستاد و خردمندان را فرا خواند و با ايشان سخنهاى بسيار براند و گفت : در هر جايى نبايد تندى كرد چرا كه سر بىخِرَد شايستهء ستودن نباشد . پس همان بهتر كه با كينه ، داد كنيم و به گاه كامروايى ، به ياد نام نيك نيز باشيم : كه نيكى است اندر جهان يادگار * نماند به كس جاودان روزگار همين چرخ گردنده با هر كسى * تواند جفا گستريدن بسى آنگاه كى خسرو - آن شاه گيتى - بفرمود تا همهء زنان و دختران پوشيده روى شاهان را كه هرگز از پشت پرده به كوى نيآمده بودند ، نهانى به پيش او آورند . چون ايرانيان از اين فرمان او آگهى يافتند ، پر از كينه به سوى كاخ افراسياب بشتافتند و با خود چنين انديشيدند كه خسرو مىخواهد روزگار را بر ايشان بسر آورد . پس دست به تاراج و كشتن آنها يازيدند و خواستند تا به خوارى ايشان را بَردهء خود سازند . ناگهان از آن زنان ايوان خروشى به زارى برآمد كه : اى شاه دادگر و بسيار هوشمند ، تو خود مىدانى كه ما سخت بيچاره‌ايم و نبايد كه به خوارى و سرزنش دچار گرديم . آنگاه مهتر بانوان با دختران ، نالان به پيش شاه آمد . همگى افسرى از ياكند بر سر نهاده و در پيش هر دختر ، كنيزى بود . جامه‌هاى زربافتى بر تن كرده بودند كه همچون خورشيد تابان پر از گوهر بود و هر يك جام زرّينى پر از در و ياكند و مشك و گوهر به دست گرفته بودند . دل همگى پر از بيم شاهنشاه ايران بود و از شرم سر به زير